خداوند عادل است
شنبه 27 مرداد 1397 ساعت 16:05 | نوشته ‌شده به دست مسافر خاطره | ( نظرات )

 اکنون 5 سال از رهایی ام می گذرد و من یک آزاد زن هستم. می دانم خداوند عادل است، و جایگاهمان بر اساس خواست، فرمان و تلاش خودمان تعیین می شود.  

 

با دوستان و کمک راهنمای عزیزم خدا حافظی کردم و از کنگره بیرون آمدم. آسمان پوشیده از ابرهای سیاه بود و هوا کاملا سرد شده بود. برف به شدت هرچه تمام تر می بارید. من بدون چتر از کنار کوچه طولانی کنگره به سمت خیابان می رفتم. برف ها بی رحمانه به صورتم می خوردند و هر بار سوزشی را روی پوست صورتم احساس می کردم. برای جلوگیری از لیزخورن، با احتیاط و آرام حرکت می کردم. هر بار ماشین یکی از بچه های کنگره از کنارم عبور می کرد، و آنها با تکان دادن دستشان و یک لبخند، حسشان را به من نشان می دادند. احتمالا در دل خدا را شکر می کردند که جای من نیستند. چند بار نزدیک بود لیز بخورم. با سختی و با کمک دیوارهای سرد کوچه، خودم را به خیابان رساندم.

نیم ساعتی گذشت و من همچنان کنار خیابان منتظر اتوبوس بودم. دندان هایم به شدت به هم می خورد و دستانم یخ زده بودند. انگشت های سرخ شده ام را به سختی چند بار باز و بسته کردم، نزدیک دهانم بردم و با بخار دهان گرمشان کردم. اتوبوس رسید. سوار شدم، روی صندلی سردی نشستم، و برای فرار از سرما خودم را جمع کردم. روی شیشه های اتوبوس بخار غلیظی نشسته بود، طوری که خیابان ها را نمی دیدم. با دست بخار شیشه را پاک کردم. در خیابان تا چشم کار می کرد ماشین دیده می شد، و ترافیک سنگینی ایجاد شده بود. انگار همه در حال فرار از این سرمای سخت بودند.

به مقصدم رسیدم و از اتوبوس پیاده شدم. باید تا محل مورد نظر پیاده می رفتم. خیابان ها لغزنده و لیز بودند. نزدیک شده بودم. پاهایم یخ زده بودند و دیگر انگشتان پایم را حس نمی کردم. سعی کردم به هر زحمتی که هست، خودم را به مسجدی برسانم، که ناگهان سرخوردم  و روی زمین افتادم. صورتم بد جوری از سوزش سرمای برف می سوخت. می خواستم به کمک دستانم از زمین بلند شوم، که در همین لحظه خانمی بالای سرم ظاهر شد و با دستکش های نرم و سیاهش دستم را گرفت و کمک کرد از زمین بلند شوم. مقداری از برف هایی که زیرم له شده بودند، آب شده و مانتو و لباس هایم را کاملا خیس کرده بود. لرز بدی گرفته بودم و باز دندان هایم به هم می خوردند. سرم را بالا آوردم. خانم مهربان لبخندی زد و گفت: "خیلی عجله داشتید؟ باید با احتیاط روی برف راه بروید. خدا را  شکر دست و پایتان نشکسته". در حین گفتن این جملات توانستم از زمین بلند شوم. زن مهربان رو به من کرد و گفت: "خانه تان در همین مسیر است ؟ می توانم شما را برسانم. با این وضعیت حتما سرما می خورید". نگاهی به چشمان مهربانش که از پشت عینک به من زل زده بود انداختم و جواب دادم: حالم خوب است. و دستم را که چند ثانیه ای در دستانش گرم شده بود، رها کردم به راهم ادامه دادم.

پس از چند دقیقه به مسجد رسیدم. سریع داخل شدم و خودم را به شبستان رساندم. کفش هایم را به زحمت از پا درآوردم. جوراب های خیسم به کف کفش هایم چسبیده بود و دست های یخ زده ام توان جدا کردن کفش را از پاهایم نداشتند. داخل شبستان شدم. خیلی سرد بود. نگاهی به لباس هایم انداختم که کاملا خیس شده بودند. چقدر دلم می خواست آن لحظه خانه خودمان بودم. به یاد دوستانم افتادم که هر کدام اکنون در خانه هایشان غذای گرم می خوردند.

از شدت سرما، گرسنگی را فراموش کرده بودم. لقمه نان و کتلتی را که مادرم شب قبل در کیفم گذاشته بود، برداشتم و شروع به خوردن کردم. خستگی و سرما کلافه ام کرده بود. هزاران سئوال و گلایه از خداوند و زمانه از ذهنم عبور می کرد. کیفم را به جای بالشت زیر سرم گذاشتم تا کمی استراحت کنم. همچنان با غرغر کردن به عدل خداوند و شکایت از زمین و زمان خوابم برد.

غروب با صدای اذان سریع از جا پریدم. هنوز لباس هایم نم داشت. کفش هایم را پوشیدم و با عجله خودم را به ترمینال و ایستگاه اتوبوس رساندم. نزدیک سکو بودم که متوجه شدم راننده فامیل مرا صدا می زند. بلیط را که به سمتش گرفتم، با صدای خشنی گفت: "خانم معلوم هست کجایی؟ این همه مسافر در این هوای سرد معطل شما هستند. یک ربع زود تر از کنار بخاری جدا شوید". با این حرف، بغضی که از صبح گلویم را فشار می داد، شکست و اشک در چشمانم نقش بست. اما غرورم اجازه گریه نمی داد. نفس عمیقی کشیدم و سوار شدم. اتوبوس گرم بود. خوشحال بودم که تا یکی دو ساعت دیگر لباس هایم خشک می شود. روی صندلی نشستم و چند ثانیه پس از حرکت اتوبوس از فرط خستگی خوابیدم .

"خانم، گل نمی خواهید؟" با این صدا از خواب بیدار شدم. نور خورشید از پشت پنجره به صورتم می تابید. سرم را چرخاندم. صدای دخترک 8 ساله ای بود که دست زنی لاغر اندام با لباس های کهنه و چهره ای رنگ پریده را در دست داشت. حلقه سیاه دور چشمان زن و دندان های خرابی که بین لب های خشکیده اش نمایان بود، حکایت از اعتیاد او داشت. آن زن حتی نای حرف زدن نداشت، و در کنار التماس های دخترک، او هم با نگاه های ملتمسانه مسافران را به خریدن گل هایی که در بغل گرفته بود، ترغیب می کرد. حس می کردم رمقی در وجود این زن باقی نمانده و به زور روی پاهایش ایستاده است.  درد خماری را که در استخوان هایش می پیچید، حس می کردم. مقداری پول از کیفم بیرون آوردم و به دخترک گفتم دو شاخه گل به من بده. دخترک خوشحال شد و دو شاخه گل از بین گل ها جدا کرد و به من داد، و پول را در دستان نحیف مادرش گذاشت. لبخند سردی بر صورت زن نشست. هر دو پیاده شدند و اتوبوس حرکت کرد.

پرده را کنار زدم و از پشت پنجره نگاهی به بیرون انداختم. دخترک همچنان دست مادرش را محکم گرفته بود. زن به سختی قدم بر می داشت و هر لحظه ممکن بود جسم بی رمقش نقش بر زمین شود. اشک هایم یک به یک بر گونه هایم جاری شد. یاد اتفاقات روز قبل افتادم. سختی هایی که پشت سرگذاشتم، و سختی هایی که تا 11 ماه دیگر پیش رو دارم، و بعد از پایان تمام اینها، به درمان و رهایی خواهم رسید. سختی هایی که برایم نعمت هستند. شاید خداوند می خواست به من نشان دهد، که تو هم می توانستی جای این زن باشی.

از آن روز هرگز در مورد عدالت خداوند هیچ شکایتی نکردماکنون 5 سال از رهایی ام می گذرد و من یک آزاد زن هستم. می دانم خداوند عادل است، و جایگاهمان بر اساس خواست، فرمان و تلاش خودمان تعیین می شود. هربار سوار اتوبوس می شوم و آن مسیر را طی می کنم، آرزو می کنم با آن زن رو به رو شوم، و او را ببینم که از دام اعتیاد رها شده و خوشبخت و سلامت در کنار دخترش به سر می برد.

برگرفته از خاطرات یک مسافر

 

نگارنده: خانم پریسا رهجوی خانم مرجان

تایپ: خانم مانا (نمایندگی سلمان فارسی شعبه اصفهان)

ویرایش: مسافر خاطره

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دلنوشته،

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
زهره از لژیون خانم مهری اصفهان سه شنبه 30 مرداد 1397 20:59
خیلی بهتون تبریک می گم خیلی عالی بود این مطالب می توند زندگی و امید را به خیلی از کسانی که از اعتیادشان نا امید شدند را برگردوندو مطمئن باشند که اعتیاد در کنگره درمان میشد وتولدی دوباره اتفاق می افتد
عذرا همسفر لژیون خانم بهار.اصفهان شنبه 27 مرداد 1397 20:51
با سلام و احترام خدمت خانم پریسا عالی نوشتید از خواندن لذت بردم سخنی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند با تشکر از گروه وبلاگ خدا قوت.
معصومه شنبه 27 مرداد 1397 20:08
خانم پریسای عزیزدلنوشته شما بسیارقشنگ بودومرابه روزهای سخت خودم بردخداوندروشکرکه به این نقطه ازحال خوب وآرامش رسیده اید.امیدوارم تمام انسانهای دربنداعتیاد به کنگره بیایندوبه این حال خوب برسند
ازخانم خاطره وخانم مانای گرامی بسیارسپاسگزارم
همسفر فاطمه شنبه 27 مرداد 1397 19:26
خانم پریسای عزیز دلنوشته شما با اینکه دردآور بود ولی خدارا شکر که به رهایی و آزادی شما ختم شد .امیدوارم این فرصت برای بانوان ایران و تمام دنیا مهیا شود که به آرامش و آسایش و رهایی برسند.سپاس از شما و خانم مانای عزیز خداقوت به خانم خاطره عزیز
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید: